| تعدادى از ياران على (ع) در مواجهه با معاويه |
| صفحه اصلي | تماس با ما | آرشيو وبلاگ |
علامه شيخ جعفر نقدى رحمه الله گويد: چون مردم به گرد معاويه جمع شدند وى نامهاى به زياد بن سميه كه عامل او در كوفه بود بدين مضمون نوشت: سران ياران على بن ابى طالب را نزد من فرست و من آنها را امان دادم، و بايد ده نفر باشند پنچ نفر از كوفيان و پنچ نفر از بصريان. چون نامه به دست زياد رسيد سراغ حجر بن عدى، عدى بن حاتم طائى، عمرو بن حمق خزاعى، هانى بن عروه مرادى و عامر بن واثله كنانى مكنى به ابو طفيل فرستاد و آنان را فرا خواند و گفت: آماده حركت به سوى امير مؤمنان(معاويه) شويد كه او شما را امان داده و مشتاق ديدار شماست. و به جانشين خود در بصره نوشت: احنف بن قيس، صعصعة بن صوحان، جارية بن قدامه سعدى، خالد بن معمر سدوسى و شريك بن اعور را نزد من فرست. چون نزد ابن زياد رفتند همه را دسته جمعى نزد معاويه فرستاد. هنگامى كه بر معاويه وارد شدند يك شبانه روز آنان را به خود راه نداد و در پى سران شام فرستاد و چون آمدند و هر كدام در جاى خود قرار گرفتند معاويه به دربان گفت: حجر بن عدى را داخل ساز.
نويسنده : probe32 | ۱۱ شهريور ۱۳۸۹ ساعت ۱۱:۲۰:۳۷ | آرشيو نظرات (0)
حجر وارد شد و سلام كرد، معاويه به او گفت: اى برده زاده زشترو، تويى كه پيوندت را
با ما بريدى، و در جنگ با ما جوياى ثوابى، و ياور ابو تراب بر ضد مايى؟ حجر
گفت: ساكت باش اى معاويه، سخن از مردى نگو كه از خداوند ترسان و از موجبات خشم
خدا بيزار و به اسباب رضاى الهى آگاه بود، اندرون از طعام خالى مىداشت و ركوع
طولانى، سجده بسيار، خشوع آشكار، خواب اندك، قيام به حدود، سريرتى پاك، سيرهاى
پسنديده و بصيرتى نافذ داشت، پادشاهى كه در عين فرمانروايى چونان يكى از ما
بود، هرگز حقى را زير پا نگذاشت و به هيچكس ستم نكرد.. آن گاه چندان گريست تا
گريه گلويش را گرفت، سپس سر برداشت و گفت: اما اينكه مرا نسبت به آنچه از من سر
زده توبيخ مىكنى بدان اى معاويه كه من نسبت به كارهايم از تو پوزش نمىخواهم و
هيچ باكى ندارم، پس هر چه در دل دارى آشكار كن و فرمانت را اظهار دار .
نويسنده : probe32 | ۱۱ شهريور ۱۳۸۹ ساعت ۱۱:۱۹:۳۴ | آرشيو نظرات (0)
معاويه به دربان گفت، او را بيرون بر و عمرو بن حمق خزاعى را داخل ساز. چون داخل شد معاويه گفت: اى ابا خزاعه، سر از فرمان برتافتى و شمشير بر روى ما كشيدى، و ستمت را بر ما پيشكش نمودى، اعراض را طولانى كردى و اعراض (1) را ناسزا گفتى، و نادانيت كه بايد از آن مىپرهيختى تو را فرو افكند، آيا كار خدا را با رفيقت (على)چگونه ديدى؟ عمرو چندان گريست كه به رو بر زمين افتاد، مأمور او را بلند كرد، عمرو گفت: اى معاويه، پدر و مادرم فداى آن كس كه از او به زشتى ياد كردى و از مقام او كاستى، به خدا سوگند او به حكم خدا دانا، در طاعت خدا كوشا، در خشم خدا محدود، در دنياى فانى زاهد و به سراى باقى راغب بود، منكر و بزرگمنشى از خود بروز نداد و به آنچه موجب خشنودى خدا بود عمل مىكرد... فقدان او ما را از هم پاشيده و پس از او آرزوى مرگ داريم.
نويسنده : probe32 | ۱۱ شهريور ۱۳۸۹ ساعت ۱۱:۱۹:۰۳ | آرشيو نظرات (0)
معاويه به دربان گفت: او را بيرون بر و عدى بن حاتم را داخل ساز. چون داخل شد معاويه گفت: روزگار از ياد على بن ابى طالب چه به جاى گذارده؟ عدى گفت: مگر جز ياد على چيز ديگرى را هم رعايت كرده است؟ معاويه گفت: او را چگونه دوست دارى؟ عدى آهى از دل بركشيد و گفت: به خدا سوگند دوستىام دوستى تازهاى است كه هيچ گاه كهنه نمىشود و در سويداى دلم ريشه كرده و تا روز معاد باقى است، سينهام سرشار از عشق اوست به طورى كه سراسر اندامم را فرا گرفته و انديشهام را اشغال نموده است. هوادارن بنى اميه به معاويه گفتند: اى امير مؤمنان، عدى پس از جنگ صفين خوار و ذليل گشته است. عدى رحمه الله گريست و اشعارى چنين بگفت كه :
يجادلني معاوية بن حرب «معاويه پسر هند با من مجادله مىكند ولى راهى به هدف خود نمىيابد». «مرا ياد ابو الحسن على مىاندازد در حالى كه اندوه بزرگى از فراق او به دل دارم». «من پاسخ سختى براى او دارم، البته پاسخ اندك من براى امثال او كافى است». «وليد و عمرو گويند: عدى پس از جنگ صفين خوار و ذليل گشته است». «گويم: راست مىگوييد، اركان وجودم شكسته و آنان كه در پناهشان بر دشمن حمله مىبردم از من مفارقت جستهاند»«زودا كه هواداران پسر هند زيان بينند و هوادارن پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم سود برند و رستگار گردند.
نويسنده : probe32 | ۱۱ شهريور ۱۳۸۹ ساعت ۱۱:۱۸:۳۰ | آرشيو نظرات (0)
معاويه به دربان گفت: او را بيرون بر و عامر بن واثله را داخل ساز.چون داخل شد معاويه به او خوشامد گفت، يارانش گفتند: اين كيست كه به او خوشامد گويى اى امير مؤمنان؟ گفت : اين دوست ابو تراب، دلاور اهل عراق و شاعر آنان در جنگ صفين است. گفتند: پستترين دلاور و بد زبانترين شاعر! و به او ناسزا گفتند. ابو طفيل به خشم آمد و گفت: هان اى معاويه، به خدا سوگند اينان مرا دشنام ندادند و اصلا نمىدانم كه اينها كيستند، تويى كه مرا دشنام دادى!بگو اينان كيستند و گر نه به حق على تو را دشنام مىدهم»!معاويه گفت: اين عمرو عاص و اين مروان بن حكم و اين سعيد بن عاص و اين هم خواهرزاده من است. (2) ابو طفيل گفت: عمرو را ماليات مصر زبان دراز نموده و مروان و سعيد را ماليات حجاز، خواهرزادهات را هم به تو بخشيدم.معاويه گفت: اى ابو طفيل، روزگار از دوستى على براى تو چه نهاده؟ گفت: به خدا سوگند مانند دوستى مادر موسى به موسى، و باز هم از خدا عذر تقصير مىخواهم . معاويه گفت: روزگار از اندوه تو بر او چه نهاده؟ گفت: اندوه عجوزهاى دردمند و پيرمردى دلسوخته. گفت: از دشمنى ما چه در دل دارى؟ گفت: همان دشمنى آدم با ابليس كه لعنت خدا بر او باد!
نويسنده : probe32 | ۱۱ شهريور ۱۳۸۹ ساعت ۱۱:۱۷:۵۸ | آرشيو نظرات (0)
معاويه به دربان گفت: او را بيرون بر و هانى بن عروه مرادى را داخل ساز. چون داخل
شد معاويه گفت: اى هانى، تويى كه به على بن ابى طالب گرايش دارى و در جنگ صفين
در ركاب على با مسلمانان جنگيدى؟ هانى گفت: اى معاويه، تو را با شرافت بلند و
مقام والا چكار؟ شما مردم بى سر و پايى بوديد كه چون دانه در منقار عرب از روى
زمين بر چيده مىشديد تا آنكه محمد صلى الله عليه و آله و سلم مبعوث شد و همه
بندگان در همه سرزمينها تسليم او شدند (و شما هم ناخواه مسلمان شديد). اما
اينكه بر تو اى پسر هند بر شوريدهام هرگز از آن پشيمان و عذرخواه نيستم، و اگر
تو را در آن روز جنگ مىديدم نيزهام را در پهلويت فرو مىبردم. به خدا سوگند
از روزى كه تو را دشمن داشتهايم هرگز ميل دوستى تو نداشتهايم و هنوز
شمشيرهايى را كه با آنها به جنگ تو آمديم نفروختهايم.
نويسنده : probe32 | ۱۱ شهريور ۱۳۸۹ ساعت ۱۱:۱۷:۳۳ | آرشيو نظرات (0)
معاويه به دربان گفت: او را بيرون بر و صعصعة بن صوحان را داخل ساز. چون داخل شد ديد مردان جنگى ايستاده و معاويه هم بر تخت خود نشسته است. صعصعه با صداى بلند گفت: سبحان الله و لا اله الا الله و الله اكبر. معاويه به چپ و راست نگريست و چيزى را كه مايه ترس و شگفتى باشد نديد، گفت: اى صعصعه، نپندارم كه اصلا بدانى خدا چيست؟گفت : چرا، به خدا اى معاويه، خداوند پرودرگار ما و پدران نخستين ماست و او در كمين بندگان است. معاويه گفت: اى صعصعه، دوست نداشتم كه تو را اينجا ببينم تا در چنگال من گرفتار شوى . صعصعه گفت: و من نيز اى معاويه دوست نداشتم كه تو را تحيت به خلافت نگويم تا تقدير الهى در تو اجرا شود. معاويه رو كرد به عمرو بن عاص و گفت: صعصعه را در كنار خود بنشان، عمرو گفت: نه، به خدا سوگند او را به خاطر هواداريش از ابو تراب جاى نمىدهم. صعصعه گفت: آرى، به خدا اى عمرو من هوادار ابو تراب و از بندگان ابو ترابم، ولى تو ديوى آتشين هستى كه از آتش آفريده شده و به آن باز مىگردى و روز قيامت هم به خواست خدا از آن برانگيخته خواهى شد. معاويه گفت: اى صعصعه، به خدا من تصميم گرفتهام امسال حقوق اهل عراق را نپردازم. صعصعه گفت: به خدا اى معاويه، اگر دست به اين كار زنى صد هزار جوان جنگى بر صد هزار اسب تيزتك بر تو يورش آرند و سفره شكمت را جولانگاه اسبهاى خود سازند و تو را با شمشيرها و نيزههاى خود پاره پاره كنند. معاويه سخت در خشم شد و مدتى دراز سر به زير افكند، سپس سر برداشت و گفت: خداوند ما را گرامى داشته، زيرا به پيامبر خود فرموده: «اين قرآن ياد كردى براى تو و قوم توست» (3) و ما قوم او هستيم، و فرموده: «براى پيوند و الفت قريش چنين و چنان كرديم» (4) و ما قريش هستيم، و به پيامبر خود فرموده: «خويشان نزديكت را بيم كن» (5) و ما خويشان نزديك اوييم. صعصعه گفت: آرام باش اى معاويه، (اين همه لاف مزن) زيرا خداوند مىفرمايد: «و قوم تو قرآن را دروغ انگاشتند در صورتى كه حق است» (6) و شما قوم او هستيد، و فرموده: «پيامبر (روز قيامت) گويد: پروردگارا، قوم من اين قرآن را مهجور داشتند»، (7) و اى معاويه اگر ادامه دهى ادمه خواهم داد، و با اين سخن معاويه را محكوم و ساكت نمود .
نويسنده : probe32 | ۱۱ شهريور ۱۳۸۹ ساعت ۱۱:۱۷:۰۸ | آرشيو نظرات (0)
معاويه به دربان گفت: او را بيرون بر و خالد بن معمر سدوسى را داخل ساز.چون داخل شد معاويه گفت: اى خالد، تو را در جنگ صفين ديدم كه بر اسب تيزتك خود سوار بودى و با شمشير با شاميان مىجنگيدى! خالد گفت: اى معاويه، به خدا سوگند كه از كار گذشتهام پشيمان نيستم و پيوسته بر اين آهنگم استوار و دلخوشم، و با اين حال خود را مقصر مىدانم، و خداست كه بايد از او يارى جست و اوست كه تدبير مىكند. معاويه گفت: اى خالد، تو نمىدانى كه من با خود عهد كردهام كه وقتى به قوم تو رسيدم با آنها چه كنم؟گفت: نه، گفت: عهد كردهام كه مردان جنگى را هشدار دهم و زنانشان را اسير كنم. آن گاه ميان مادران و كودكان جدايى افكنم تا همه بيعت كنند. خالد گفت: تو نمىدانى كه من در اين باره چه گفتهام؟ گفت: نه، گفت: پس از من بشنو، آن گاه اين شعر را خواند:
يروم ابن هند نذره من نسائنا «پسر هند آهنگ آن كرده كه عهد خود را درباره زنان ما عملى سازد اما در برابر اين خواسته شمشيرهاى تيز و بران قرار دارد».
نويسنده : probe32 | ۱۱ شهريور ۱۳۸۹ ساعت ۱۱:۱۶:۳۷ | آرشيو نظرات (0)
معاويه به دربان گفت: او را بيرون بر و جارية بن قدامه را داخل ساز. چون جاريه كه مرد كوتاه قدى بود داخل شد معاويه گفت: تو در جنگ صفين در ميان قبيله سعد بر ما اسب تاختى و آنان را به فتنه و آشوب تشويق مىنمودى و بر كينههاى گذشته بر مىانگيختى و با قاتلان امير المؤمنين عثمان همكارى مىكردى و با ام المؤمنين عايشه جنگيدى، مگر تو جز يك جاريه (كنيز) هستى؟! جاريه گفت: خداوند نام مرا بر نام تو برترى داده، گفت: چطور؟ گفت: زيرا جاريه هر چه باشد از قبايل و خاندانهاى عرب است ولى معاويه از سگان ماده! و اينكه از امير المؤمنين عثمان ياد كردى، اين شما بوديد كه دست از يارى او شستيد و او را كشتيد و در مثل است كه «خانه نزد شتر آبكش است». اما ام المؤمنين عايشه، چون در كتاب خدا نگريستم حقى براى او بر خود لازم نديدم جز آنكه او مىبايست از خدايش فرمان مىبرد و در خانهاش مىنشست، و چون حجاب از چهره بر افكند حقى كه بر گردن ما داشت از بين رفت. اما اينكه در روز صفين اسب بر تو تاختم براى اين بود كه خواستى ما را تشنه لب گردن زنى، از اين رو بى باكانه بدون عاقبت انديشى و بيم از هر خطرى در ركاب سابقهدارترين مسلمانان و خوش گفتارترين آنان و داناترين آنها به كتاب خدا و سنت پيامبر كه با بصيرت كامل به جنگ تو آمد و تو بر تعصب جاهليت بودى سواره بر تو تاختيم، حال اگر مىخواهى مانند آن روز را به تو نشان دهيم اسبهاى ما آماده و نيزههاى ما تيز و بران است.
نويسنده : probe32 | ۱۱ شهريور ۱۳۸۹ ساعت ۱۱:۱۵:۴۴ | آرشيو نظرات (0)
معاويه به دربان گفت: او را بيرون بر و شريك حارثى را داخل ساز. چون شريك كه مرد زشترويى بود داخل شد معاويه گفت: تو شريكى و خدا شريك ندارد، و تو يك چشمى و صحيح دو چشم بهتر از يك چشم است، و تو زردپوستى و سفيد پوست بهتر از زردپوست است، و تو مخالف و كجروى، و مستقيم بهتر از مخالف و كجرو است، و تو زشترويى و زيبا بهتر از زشترو است، پس تو چگونه با اين اوصاف آقاى قوم خود شدى؟ شريك گفت: تو هم معاويه هستى و معاويه جز سگى نيست كه پارس كرده و سگان ديگر را به پارس كردن و زوزه كشيدن وا داشته و سگان هم عو عو كنان و زوزه كشان او را پاسخ دادهاند و از همين رو تو را معاويه نام نهادهاند. تو فرزند صخره (سنگلاخ) هستى و زمين هموار بهتر از سنگلاخ است، و اين حرب (فرزند جنگ) هستى و آشتى بهتر از جنگ است، و تو ابن اميه هستى يعنى كنيزك زاده، پس چگونه امير المؤمنين ما شدى؟ معاويه دستور داد او را بيرون كنند. او بيرون رفت و در آن حال اين اشعار را مى خواند :
أيشتمني معاوية بن حرب «آيا معاوية بن حرب مرا ناسزا مىگويد در حالى كه شمشيرم بران است و زبان در كام دارم»؟ ! «و عمو زادگانم در پيرامون من هستند، مردانى كه چون شيران حمله مىبرند و ضربت مىزنند» . «او مرا از بيخردى به زشترويى سرزنش مىكند در حالى كه زيبا رويان زنان بزك كرده شوهردارند» . سپس معاويه از مجلس برخاست و داخل خانه شد، روز بعد همه آنها را فرا خواند و همه را حاضر كردند و معاويه آنها را اكرام نمود و با احترام به خانوادهشان بازگردانيد. (8) پىنوشتها: 1ـ آبرو و حيثيت و ناموس.(م) 2ـ بعيد به نظرم مىرسد كه ابو طفيل كه در جنگ صفين شركت داشته اين ناكسان را نمىشناخته است.(م) 3ـ سوره زخرف/ .44 4ـ سوره قريش/1ـ .4 5ـ سوره شعراء/ .214 6ـ سوره انعام/ .66 7ـ سوره فرقان/ .30 8ـ اشعة الانوار فى فضل الحيدر الكرار/314.در اينجا سخنى از احنف بن قيس ذكر نشده است . و پوشيده نيست كه اين احترام نهايى معاويه از سياستهاى مزورانه وى بوده است.(م) على ابن ابىطالب عليه السلام ص 857 احمد رحمانى همدانى
نويسنده : probe32 | ۱۱ شهريور ۱۳۸۹ ساعت ۱۱:۱۵:۱۹ | آرشيو نظرات (0)
[ ۱ ]
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
تمام حقوق متعلق به تك بلاگ است
|